این روزای خودم...

در من عوض شده میلی که داشتی

حتی شماره های موبایلی که داشتی

حتی غرور مانتو و رفتار کفشهات

حتی برای مقنعه رنگ بنفش هات

دیگر عوض شدی دهنت فرق می کند

لحن بیان و عطر تنت فرق می کند

قابی شکسته روی نگاهت نشسته است

اصلاْ نه چشمهای تو قابی شکسته است

تو پیر روزهای جوان گذشته ای

تو سیر از من و هیجان گذشته ای

رحمان روزهای سپیدی که داشتی

حالا شبیه مرده ی پیش از تولد است

هر روز می زند به خودش انگ زندگی

حتی نفس کشیدن گیجش تعمد است

رحمان یک فضای اتوبان قهوه ای

رحمان مقصدی که بدون تردد است

حالا شبیه مرده ی یک  نقش  زندگی است

حالا شبیه خستگی یک اپیزود است

 تو می روی به سمت تفاهم نداشتن

در اجتماع مرده ، تراکم نداشتن

رحمان پک زدن به خیالی که... بی خیال...

حتی به گل به غنچه ترحم نداشتن

تو می روی و مشترک مورد نظر

در گوشی ات همیشه فراموش می شود

مثل شماره های جدیدی که... هیچ کس

مثل شماره ی تو که خاموش می شود

 

ضمنا دوست عزیزم سیداحمدمغربی هم  وبلاگش به روزه....