تانکها که بیایند...
یه شعر خیلی داغ دیشب متولد شد
تانکها را که به حرکت در آوردند....
تمام زمین بوی مین می داد
و "این" هزارمین کسی بود که می خواست
شهید نشود
"این"
حرف اشاره ای بود که به هیچ جنگی
اشاره نمی کرد
دوست داشت کلاغها وسط مزرعه بپرند
و خوشه های گندم خودشان را با همه قسمت کنند
تانکها را که به حرکت در آوردیم...
زمین از حرکت باز ماند
لاکپشت ها خوابیدند توی لاک
و لاک دختر های شهر بوی خشونت گرفت
لاکهای خاکستری
سرمه های سیاه
کونه های سرخ
چه آرایشی گرفته بود شهر من
برای جنگیدن...
دیماه...
رحمان مولایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت 18:37 توسط رحمان مولایی
|
مجموعه شعر