یه شعر خیلی داغ دیشب متولد شد

 تانکها را که به حرکت در آوردند....
 تمام زمین بوی مین می داد
 و "این" هزارمین کسی بود که می خواست
 شهید نشود
 "این"
 حرف اشاره ای بود که به هیچ جنگی
 اشاره نمی کرد
 دوست داشت کلاغها وسط مزرعه بپرند
 و خوشه های گندم خودشان را با همه قسمت کنند
 تانکها را که به حرکت در آوردیم...
 زمین از حرکت باز ماند
 لاکپشت ها خوابیدند توی لاک
 و لاک دختر های شهر بوی خشونت گرفت
 لاکهای خاکستری
 سرمه های سیاه
 کونه های سرخ
 چه آرایشی گرفته بود شهر من
 برای جنگیدن...
 دیماه...
 رحمان مولایی